خرید بک لینک
دیشب شب بدی بود. مینویسم تا یادم بمونه. اونقدر گریه کردم، اونقدر بد گریه کردم که حالم بد شد. تا قبل از این فقط یک بار اون هم برای فوت پدرم اینجوری گریه کرده بودم. این بار حتی بدتر. شاید برای عزای خودم گریه میکردم. میون گریه ها نمیتونستم نفس بکشم. یکساعت گریه، بعد تهوع و استفراغ و لرز. دیشب توی این

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 18:46

صبح که بیدار شدم، تمام بدنم بی حس بود. از درون میلرزیدم. باید فرش ها رو جمع میکردم. از قالیشویی خواسته بودم که بیان و فرش ها رو ببرن برا شستن. با زانوهایی که میلرزید فرش ها رو جارو کرده و جمع کردم. اومدم دنبال عینکم. روی شیشه های عینک لکه لکه جای اشکهای دیشب باقی مونده بود. با دستمال مرطوب پاک نشد.

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 18:46

همین الان وقتی داشتم میومدم سمت سرویس، تو حیاط کارخونه یه هدهد دیدم. باورتون میشه؟ پرهاش شبیه گورخر راه راه بود و شونه ی روی سرش قرمز. واقعا خوشگل بود. نمیدونم کی بود که بچگی برام گفت: دیدن هدهد شانس میاره. حالا من یه هدهد دیدم و از فکر شانسی که قراره بهم رو کنه، حسابی خوشحالم. هوراااااااا! **** آدم

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 22:17

برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته؟...***بین تموم خواننده ها، ابی و هایده برای من یه چیز دیگه بودند و هستند.یعنی تک تک سلول های بدنم با شنیدن صدای این دو نفر، واکنش نشون میدن.خواننده های زیادی هستند که از شنیدن صداشون لذت میبرم، ولی این دو نفر تنها صداهایی هس

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 12:10

فکر کنم هفده ساله بودم که اسم بچه ی آینده ام رو انتخاب کردم.. من عاشق اسامی ایرانی بودم و هستم.دو اسمی هم که انتخاب کردم اسامی ایرانی بودند. چرا دو تا؟ خوب یه اسم دختر و یه اسم پسر! به هرحال باید هر دو احتمال رو در نظر میگرفتم دیگه. تنها چیزی که در نظر نگرفته بودم احتمال ازدواج نکردن یا بچه دار نشد

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 12:10

غروب بود که هوس کردم کمی موسیقی گوش بدم. رفتم سراغ فلشی که دو سال قبل، همکلاسی برام پر کرده بود از آهنگهای تقدیمی خودش به من و ترانه های مورد علاقه ی من. هرچه گشتم نبود که نبود. کشوهای میز توالت را چندمرتبه گشتم. داخل کیف ها، کشوی میز تلویزیون. ولی نبود.عصب

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 18:06

رفتم جواب ام آر آی رو گرفتم: ترجمه ی جواب گردن: دیسک خفیف در ..... سیگنال غیرطبیعی در بصل النخاع که ممکن است در اثر التهاب یا دمیِلیشن ایجاد شده باشد.(همه ی اینها رو قبلا در ام آر آی قبلی که عید شمال انجام داده بودم نوشته بودند اما دلیل این سیگنال غیر طبیعی به نظر دکتر اون مرکز کیست نخاعی بود که غی

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 18:06

بچه که بودم پدرم همیشه مارو میبرد پیش یه دکتر اطفال معروف توی تهران که اتفاقا شمالی بود و گاهی هم توی تلویزیون برنامه داشت. هر وقت میرفتیم مطب دکتر ج، آقای دکتر خوشرو و مهربون با چهره ای خندان خطاب به مادرم میگفت: خوب اول بگو ببینم دکتر الف چی تجویز کرده! دکتر الف پدرم بود. نه اینکه دکتر باشه. بلک

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 18:06

یه اخلاق خیلی بدی دارم. اون هم اینه که وقتی برای یه کاری یا یه اتفاقی برنامه ریزی میکنم و اون اتفاق به وقوع نمیپیونده یا اون کار عقب میفته، تمام ذوق و شوقم رو برای انجام دادنش از دست میدم. انگار ناگهان کل شارژم خالی میشه و دیگه هیچ تلاشی براش نمیکنم. واقعا هرچیزی در وقت و زمان خودش قشنگه. از وقتش که

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 18:06

بغلش کردم و گفتم دیگه دوستت ندارم. منو محکم به خودش چسبوند و موهامو نوازش کرد و گفت: میخوای منو بکشی؟! بوی تنش که بهم خورد، دوباره که از نزدیک دیدمش، وقتی مثل بچه ها صورتمو چسبوندم به صورتش، انگار همه ی بغض ها از بین رفت. ولی یه خشمی تو وجودمه که از بین نمیره! از خودم و زندگی خشمگینم. از زندگی برا ا

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 18:06

دیروز عصر با فرزانه جون رفتیم بیرون. اول رفتم پتو رو دادم لباسشویی برا شستن. بعد هم رفتیم بنگاه. به صاحب بنگاه گفتم یکی زنگ زده میگه مستاجر صاحبخونه جدیده است و مهلت میخواد که بیشتر بشینه. صاحبخونه ی منم که خونه رو قولنامه کرده. به صابخونه زنگ بزنین و بگین من سر قرار خونه رو میخوام. بنگاه زنگ زد و ب

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 18:06

از صبح سرگرم بسته بندی وسایل بودم. غروب خسته و کوفته وا رفتم. به فرزانه پیغام دادم: میای بری بیرون؟ با اشتیاق قبول کرد. رفتیم. قدم زدیم و راه رفتیم و هوا خوردیم و بعد هم بستنی خوردیم و برگشتیم. الان باید برم دوش بگیرم و بعد هم بخوابم. هنوز تصمیم نگرفتم که فردا چی بپوشم. مانتوها رو شستم و باید حداقل

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 18:06

پر کشیدن بعضی ها خیلی سخته، خیلی. مخصوصا اگه اون بعضی ها مریم میرزاخانی باشه. مخصوصا اگه نوبل ریاضی داشته باشه. مخصوصا اگه دانشگاه هاروارد دکتری گرفته باشه. مخصوصا اگه شریف لیسانس گرفته باشه. مخصوصا اگه دو طلای المپیاد ریاضی دنیا رو به فاصله ی یک سال نصیب خودش کرده باشه. مخصوصا اگه اولین دختر راه ی

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 18:06

بچه که بودیم، خاله شری تقریبا هر سال یا هر دو سال یک بار در حال خونه عوض کردن بود. عمو جان، همسر خاله شری، شغل آزاد داشت و توی بازار بود. اون زمونا، برخلاف حالا، مشاغل آزاد درآمد چندانی نداشتند و وضع زندگی کارمندها به مراتب بهتر بود. خاله شری و عمو جان مستاجر بودند. ما اما در خانه های سازمانی ارتش س

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 18:06

وقتی پست فرانک جون رو در وبلاگش(رژیم زیگزاکی من) خوندم، یکسری خاطرات برام تداعی شد: اولین بار سال سوم راهنمایی بودم که از صحبت های خاله خانم با مامان یه چیزایی شنیدم که برام خیلی عجیب بود. اون سالها تازه از تهران رفته بودیم به اون شهرکوچیک شمالی.توی شهر کوچیک ما اکثر آدم ها همدیگه رو میشناختند و از

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 13:46

از خستگی روی تخت ولو شدم. یه عالمه از ظرف و ظروف ها رو چیدم داخل کارتن ها. حالا اما.... پنجره اتاق خواب بازه و باد فوق العاده ای میوزه. درخت چنار پشت پنجره شاخه هاشو سپرده به دست باد و برگهاشو به رقص درآورده. منم از روی تخت زل زدم به آسمون و اون تیکه ابر خاکستری که با سرعت داره حرکت میکنه و رقص برگ

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 13:46

صبح با هستی رفتیم مرکز ام آر آی. یک ساعتی نشستیم تا دکتر داروی مورد نظر رو نوشت و رفتیم و دارو رو گرفتیم و بردیم برای تزریق. وقتی پرستار آنژیوکت رو در دستم فرو میکرد نگاهی به بزرگی سوزن کردم و در دلم گفتم: یا خدا، خودت به خیر بگذرون. ( آخه من رگ های نازکی دارم که اکثرا به سختی گیر پرستارها میفتند و

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 13:03

دقیقا وقتی داشتم کیفم رو برمیداشتم تا از دفتر کارم خارج بشم یکی از همکاران دفتر تهران جمله ای در گروه تل*گرا*می شرکت نوشت با این مضمون که طی گفتگوی تلفنی با من، موضوعی رو به اطلاع من رسونده. پیغام فرستادم که من از موضوع بی اطلاع بودم ولی در اسرع وقت موضوع رو بررسی میکنم. با موبایلم تماس گرفت و تند و

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 23:00

میدونید مشکل وبلاگ نوشتن چیه؟ میای اینجا و درددل های خودت رو مینویسی و بعد متهم میشی ، یا مورد تمسخر قرار میگیری. اونم نه تو وبلاگ خودت. تو کامنت های وبلاگی دیگه، توسط فردی که هیچ نشونی نداره(طبق نظر خودش). متهم میشی به بزرگنمایی کردن کارکردنت و کم کاری هات که اگه به ساعت انتشار این پست ها دقت میکر

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 2:11

از وقتی اومده بودم این کارخونه ی جدید سعی کرده بودم عصبانی نشم و با زبون خوش کارها رو پیش ببرم. در نتیجه همه میگفتن خانم مهندس مهربونه و صبور و دل رحم. امروز اما، همه خشم اژدها رو دیدند. بابت آمارهای اشتباهی که تولید داده بود عصبانی بودم. چندین مرتبه تماس گرفته بودم و سرپرست تولید تلفن رو جواب نداد

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:22

قرار بود برای تعطیلات برادر بیاد شمال و موقع برگشت من با اون برگردم.در نتیجه بلیط اتوبوس نخریدم. اما کاری براش پیش اومد و نشد که بیاد. چهارشنبه صبح رفتم دفتر سواری های تهران و اسمم رو برای جمعه صبح نوشتم . گفت تا عصر پنجشنبه بهتون خبر میدیم که ماشین هست یا نه. بهش گفتم من قبل از تهران پیاده میشم. ک

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 15:49

همه چیز رو برای همکلاسی تعریف کردم. بهم میگه هیچیت نیست. من مطمئنم. میگه حتی اگر هم بود من رفیق نیمه راه نیستم. خودم نوکرتم. ته قلبم شاد میشه. هرچند ممکنه اینا فقط حرف باشه و بعدها خسته بشه، که اگه این اتفاق هم بیفته باز هم بهش حق میدم، اما همینکه واکنش ابتداییش اینقدر خوب و دلگرم کننده بود، خیلی خی

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 15:49

بالاخره خونه قولنامه کردم. یه خونه ی آسانسور دار. یه خونه ی پر نور و آفتابگیر. یه خونه کهآشپزخونه ش یه عالمه کابینت داره. یه خونه ای که همه چیزش به اندازه است. سرویس بهداشتیش. آشپزخونه ش. سالن پذیراییش و اتاق خوابش. درسته که خونه ی فعلی دو خوابه بود و یکی ازاتاق خواب ها تبدیل شده بود به انباری، ول

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 15:49

هفته ی قبل وقتی جواب ام آر آی رو گرفتم و دیدم، خودم رو زدم به بی خیالی و بی تفاوتی. اما ته دلم یه چیزی هری ریخت پایین. بیخودی به همکلاسی گیر دادم و ....دیروز وقتی جواب رو به دکتر نشون دادم، دکتر اول شروع کرد به معاینه کردن دقیق و بعد سوال پرسیدن های جورواجور و ب

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 9:56

خونه ی ما تو شمال یه خونه ی ویلاییه که دورتادورش حیاطه و با دریا به اندازه ی یک خیابون فاصله داره. دبیرستانی که بودم تفریحم نشستن رو لبه ی سنگی حفاظ ایوون و تماشای حیاط و گلها و درختچه های میوه ی توی حیاط یا ایستادن روی ایوون و تماشای دریا از بالای دیوار حیاط بود. ظهر های تابستون، شنیدن صدای تردد م

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 15:13

عید بر همه ی شما عزیزان روزه دار و روزه خور(مثل خودم) مبارک. روزه دارهای عزیز خسته نباشید. روزه خورهای گرامی شما هم خسته نباشید. مطمئنا شرایط برای شما هم آسون نبودهگل آبی عزیزم، ممنون از احوال پرسیت. من خوبم. یعنی خداروشکر که بهترم. بعد از یک هفته آزار خودم، و ا

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 5 تير 1396 ساعت: 20:51

بدجور دلم گرفته. از دست همکلاسی با این امروز و فردا کردناش. از دست خودم که به خودم قول داده بودم به هیچ کس دل نبندم و بستم. از دست این اتفاق های جورواجور. از دست این شانس عتیقه ام در پیدا کردن کار. از دست صاحبخونه. از دست زندگی. از دست زندگی. از دست زندگی. **** میدونم که حرف های صاحبخونه و بلند شدن

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 1:06

میدونین چیه؟! هر چیزی زمان و وقت خودش رو داره. تو زمان خودش جذاب و قشنگ و دوست داشتنیه. مثلا مادرم همیشه میگه : مسافرت توی جوونی خوبه. وقتی که دست و پای سالم داری، توان راه رفتن داری، حالت خوبه، نه توی پیری که نمیتونی راه بری و باید یه عالمه قرص با خودت ببری و هیچی هم نتونی بخوری. یا مثلا همین نون ب

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 1:06

توی سرویس نشستم و دارم برمیگردم خونه. عصبانیت و ناراحتیم کم شده و حالم کمی بهتره. شوک اولیه پذیرش اتفاقات از بین رفته و یجورایی مشکلات رو در آغوش کشیدم. الان هم دارم سعی میکنم باهاشون تانگو برقصم. فقط درد اینجاست که من از بچگی رقصیدن بلد نبودم.... چند لحظه ی قبل یه پرنده ی عجیب دیدم نشسته روی سیم ب

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 1:06

رفته بودم ام آر آی. دکترم بعد از دیدن ام آر آی گردن و کمرم گفته بود دیسک های خفیفی داری ولی یه فرکانس عجیبی اینجا دیده شده که غیرطبیعیه و بهتره یه ام آر آی از سرت بگیری. بیشتر از یک ماه از حرف دکتر و نسخه ای که نوشته میگذره. هفته ی قبل خیلی یهویی تصمیم گرفتم برم و نوبت بگیرم. امروز آقای میم که قرار

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 1:06

صفحه بندی